![]() |
![]() |
|
| I heard your voice through a photograph.I thought it up it brought up the past |
|
بالاخره حامد همت کرد و کارگاه یکروزه ای که مدتها منتظرش بودیمو قراره برگزار کنه: کارگاه روندکاری حرفه اي در تاریکخانه دیجیتال برای علاقه مندان همداني، بر پایهAdobe Lightroom درطی یک روز برگزار خواهد شد. دوستاني كه درعکاسی دیجیتال جدی هستند و میخواهند پس از گرفتن عکس، یک روند کاری درست، سريع و حرفه اي داشته باشند و خروجي كار خود را بصورت حرفه اي به ديگران ارائه نمايند، از اين كارگاه بهترين استفاده را خواهند نمود. در این کارگاه به طور عملی یک روند کاری را از آغاز تا خروجي و چاپ عکس، در تاریکخانه دیجیتال طی خواهیم کرد و در آن با نکات عملی و حرفهای کار آشنا خواهیم شد. آنچه در این کارگاه خواهید آموخت، باعث تغییرات کلی در روش کار و نوع برخورد شما با عکاسی دیجیتال میشود و از اين به بعد ديگران در مورد روش كار شما از شما سوال خواهند كرد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 22:39 توسط نیما دیماری |
|
|
می خواستم پست جدیدو زودتر بذارم ، ولی پریشب که اومدم کانکت بشم ، دیدم به به! تلفن قطعه...داستان ما با مخابرات، سر دراز داره... قبضی به دست ما نمی رسه و تلفن مرتب یه طرفه میشه ، به مخابراتم که زنگ می زنی، دوست عزیزی که آدم بی اعصابی هم به نظر میاد ، از پشت خط میگه : حتما قبضره اشاندن میان حیاط ، باد برده!(Hatman Ghabzere Eshandan Miane Heiat Bad Borde) ... وقتیم که حضوری مراجعه می کنی ، به عنوان ارباب رجوع چنان تکریمت می کنن که تا مدتی تکریمگاهت درد می کنه...
تو راه برگشت از گولاق کسن ، دوباره از کنار کارگاه آجرپزی ، رد شدیم و من که خیلی دوست داشتم از آجرپزی عکاسی کنم به دوست آفتاب گردون پرستمون، دشت آفتابگردونیو که اونور جاده بود ، نشون دادمو گفتم: بیا اینم آفتابگردون! بریم عکاسی! و بدون اینکه به آفتابگردونا نگاهی بکنم ،رفتم سراغ خانواده ای که اونجا کار می کردن.
این پاهای نحیف پدر خانوادست که می گفت ،از صبح تا شب ، توی رطوبت و سایه، برای کارگاه "ارباب" بیل می زنه. کلمه اربابو آخرین بار ،تو کتابای برده داری (مثل کلبه عمو توم) دیده بودم...
پدر تنها نبود، بچه های قد و نیم قدشم، پا به پاش کار می کردن، با پای برهنه و صورتهای رنگ پریده... شیطون بودن و خجالتی، یکیشون که کمی بزرگتر بود ، از اینکه ازش تو اون وضع ، عکس بگیریم ناراحت بود و پیش پدرش گلایه می کرد، غروب روزای اول ماه رمضون...زیاد طولش ندادیم، فضا تلخ و سنگین بود، سریع سوار ماشین شدیم و راهی خونه.
فضای ماشینو سکوت معنی داری گرفته بود ،شایدم فحشای زیر لب که چرا سرنوشت این بچه ها باید این باشه...
دم غروب رسیدیم به یه دشت آفتابگردون دیگه! و این بار همه با هم عکاسی کردیم ( می دونم الان همه به آفتابگردون آلرژی پیدا کردین) روز بعدشم به تفریحات سالم! و هر و کر گذشت و از اونجا که به بچه ها قول داده بودم ببرمشون خالد نبی، سهرابو مجبور کردم یه جیپ جور کنه و باز را افتادیم....
داشتم به حامد و فرزاد توضیح می دادم که :<<خالد نبی اسم یه پیامبر باستانیه که کمی قبل از حضرت محمد زندگی می کرده و مقبره اش ، یه جای خیلی دور ،خیلی بکر و خیلی افسانه ایه، یه دشت شگفت انگیز وسط جایی که در دوران باستان ، دریا بوده. راه صعب العبور و خاکیه ، ولی محلیا معتقدند که خالد نبی زواری که به منطقه میانو محافظت می کنه.>> که یه دفعه صدای تلق تولوق چرخ جیپ، بلند شد... اومدیم پایین و دیدیم ۴ تا پیچ چرخ عقب جیپ ، باز شده و اگه به جاده خاکی رسیده بودیمو صدارو نمی شنیدیم، الان بجای پست جدید ، باید اعلامیه مونو می خوندین . ( اینم از کرامات خالد نبی، باز بگین من خرافاتیم).
اونجا بعد از چند ساعت جاده خاکی و دوری از هر بنی بشری ،چنتا پسر ترکمنو دیدیم. یکیشون که اسمش ایمان بود باهامون همراه شد. آروم و کم حرف بود عین قلمرو خالد نبی... تا ساعت ۹ شب اونجا بودیم. غروب آفتاب تابستون و دشت وحشی و مجسمه های اساطیری و سکوت....سکوت و هوایی که نه گرم بود و نه سرد...سکوت .... کیلومترها دور از همه آدما....کیلومترها دورتر از دکلهای ایرانسل و همراه اول.
باز هم مجالی شد که فکر کنم. به همه چی ، حتی به اینجا که مدتها بود ولش کرده بودم...
اینم عکس ضد نوریه از فرزاد برای شما، که یه تصویر ذهنی از همسفر ما که زیاد ، ازش یاد کردم، داشته باشین. مطالب حامد و عکساشو از سفر مشترکمون اینجا و اینجا ببینین. در آخر یک خبر بد: از این به بعد از تایید نظرات دوستانی که بصورت گمنام نظر میذارن و برام ناشناسن معذورم... (این پست حاوی ۹ عکس است)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 2:6 توسط نیما دیماری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نیما دیماری
متولد 1358 ارومیه. فارغ التحصیل کارشناسی ارشد معماری عکاس مستند |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|