![]() |
![]() |
|
| I heard your voice through a photograph.I thought it up it brought up the past |
|
رویاهای بی پایانم را انکار نمی توانم کرد. بی پایانی، سخت است برای درک کردن. فریادها را نمی توانم شنید ،حتی در رهاترین رویا هایم با احساس خفگی ، با عرق سرد بیدار می شوم از خوابیدن هراس دارم، نکند که باز ،این رویا تکرار شود... کسی تعقیبم می کند و من توان حرکت ندارم صلب ایستاده ، مجسمه وار این کابوس این چه رویاییست؟ کی به آخر می رسد؟ آیا رهایم می کند؟ خوابهای بی قرار و ذهنم در پریشانی پایان هر کابوس ، کابوسی دیگر را آغاز است. رویاها به سراغم می آیند و از خواب هراسناکم. و در اعماق وجودم ، هراسناکترم از بیداری. زندگی باید بیش از این باشد که هست ،وگرنه بودن بیهوده خواهد بود دوست دارم باور اینرا که روزی که بمیرم ،شانسی برای حیات دوباره دارم شانسی برای تکرار این رویا، دوباره و دوباره و دوباره...
بعد از 20 ماه کار امروز رسما از خبرگزاری فارس اومدم بیرون و از دنیای عکاسی خبری کنار گرفتم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم تیر 1388ساعت 18:29 توسط نیما دیماری |
|
|
این چند وقت گرفتاری مانع شد که تصاویر و نوشته های سفر میرحسین موسوی به همدانو منتشر کنم.
طبق معمول برنامه های خبری چند ساعتی علاف شدیم و بعد برای استقبال به فرودگاه رفتیم.
انتظار داشتم جمعیت مستقبلین تو فرودگاه چند هزار نفری بشه. با هزار بدبختی وارد سالن شدیم و در انتظار نشستن هواپیما.
با ورود موسوی یه دفعه ورق برگشت و خیل جمعیت به طرفش هجوم آوردن. اگرچه تجربه عکاسی تو این شرایطو نداشتم ولی دلو زدم به دریا و داخل موج مردم شدم. به عمرم اینقدر فشرده نشده بودم! اینقدر زیاد که شیشه لنزم از فشار مردم ترک برداشت!
بعد از اینکه احساس کردم عکسهای استقبالو از نزدیک دارم از اتوبوس حامل میرحسین دور شدم تا کمی هم با دقت عکاسی کنم.
مشغول عکاسی بودم که مامورای فرودگاه ازم خواستن عکسامو چک کنن. هرچی علتشو پرسیدم جوابی ندادن. یه ربع طول کشید تا بالاخره راضیشون کردم که عکسارو چک کنن تا مطمئن شن موردی نیست.... و موردی نبود و من بیچاره آزاد شدم ولی از برنامه و ماشین خبرنگارا جا مونده بودم و مطمئن از اینکه کل برنامه رو سر هیچ و پوچ از دست دادم....
با تمام وجودم دویدم و خودمو به بیرون فرودگاه رسوندم. اما جمعیت واقعی بیرون فرودگاه بود و ماشین خبرنگارا توی ترافیکی که کل فاصله شهر تا فرودگاهو گرفته بود گیر افتاده بود و من موفق شدم سوار شم...
وارد استادیوم که شدیم جای سوزن انداختن نبود....سالن پر بود و درها بسته.... بیرون سالنم مردم ازدحام کرده بودن و از در و دیوار بالا می رفتن....به هر دری زدیم نشد که بریم تو سالن....
در اوج نا امیدی بودم که دیدم ماشین میر حسین وارد شد! از اینکه دیرتر از ما رسیده بود تعجب کردم...از فرصت استفاده کردمو زیر فشار صد برابر شده مردم هیجان زده ، همراه تیم میرحسین وارد سالن شدم!
از در که وارد شدم فقط آدم بود و حرارت و ازدحام...خیس عرق بودمو خوشحال از اینکه موفق شدم...میرحسین هم همزمان بالای سن رفت و سالن منفجر شد...
جایگاه خبرنگارا لبریز بود و احتمال رسیدن به اونجا هم بین صفر و منهای یک! برخلاف بقیه خبرنگارا تصمیم گرفتم سخنرانیو از جایگاه مردم عکاسی کنم تا بتونم حواشیو هم داشته باشم.
سخنرانی کوتاه بود و پر معنی و با تخلیه سالن اصل ماجرا شروع شد...
مردم ریختن بیرون و شهرو تصرف کردن! همه جور آدمی بود و خوراک من که عکاس حاشیه ام جور جور! از عکسا راضی بودم. بر خلاف انتظار خونسرد و مسلط عکاسی کردم... راستی منم تو این مدت تصمیمو گرفتم... از اونجایی که بخاطر کارم تو همه ستادها سرک می کشم باید بگم....منم سبز شدم...یک یا حسین تا میر حسین! (این پست حاوی ۱۳ عکس می باشد) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 0:45 توسط نیما دیماری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نیما دیماری
متولد 1358 ارومیه. فارغ التحصیل کارشناسی ارشد معماری عکاس مستند |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|