![]() |
![]() |
|
| I heard your voice through a photograph.I thought it up it brought up the past |
|
روزهای گند و غمگین پاییز دوباره تو راهن و من مثل هر پاییز دیگه ای دپرس و بی حوصله ام.
تو همه چی سر به هوا و بی دقت شدم... ۶۰۰ کیلومتر تا ارومیه رفتم و شارژر دوربینو نبردم... و باطریم خوابید... روز جمعه هم با سعید رفتیم عکاسی و موبایل و سی افمو جا گذاشتم!
راستی تا یادم نرفته بگم که اینا عکسای ارومیه ست. قهوه خونه پاتوق عتیقه بازا...
اینم یه ترجمه دیگه که به عکسا مربوط نمیشه ... هر چی گشتم عکس مناسب پیدا کنم گیر نیاوردم. پس شمام بی مناسبت بخونین...
اونا نمیخورن نمی خوابن به کسی غذا نمی دن اونا جوش و خروش ندارن وقت جیر جیر لثه هاشونو نشون نمیدن چکمه لیسی قویتر ها رو می کنن همدیگرو هل نمی دن ازدحام نمی کنن تا خیلی بهشون فشار نیاد صداشون در نمیاد تا لحظه مرگ برای ازدیاد نسل جفت گیری می کنن خون بهترین دوستاشونو می مکن جایی که نباید مدفوع نمی کنن به چیزی که مال اونا نیست دست نمی زنن اونا درگیر نمیشن نمی جنگن اونا از حقوقشون تعدی نمی کنن به فقیرترها گرسنگی میدن تا خودشون حسابی سیر بشن موشها موشها موشها |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 22:22 توسط نیما دیماری |
|
|
هفته پیش برای پیگیری کارای سربازیم رفتم ارومیه و چون سفرم نسبتا طولانی شد فرصت خوبی واسه عکاسی از شهری که توش به دنیا اومدم برای اولین بار برام پیش اومد.
جاهای خوب و متنوعی رفتم و از عکسها راضی بودم. خیلی راضی. راه طولانی بود و طبق معمول فرصت مغتنم برای موسیقی و تفکر... سری کامل عکسها رو تو پستهای بعد می ذارم ولی چیزی که بیشتر تو این چند روز روش فوکوس کردم این بود: ارومیه کردستان نو...
وقتی تو شهر قدم می زدم اینگار نه اینگار که تو آذربایجان بودم...لباسا کردی ...زبان کردی... من آدم نژادپرستی نیستم و بخاطر کارم که عکاسیه مستنده اصلا موضع گیری نمی کنم و پرچم سفید دستم می گیرم ولی چیزی که خیلی برام جالب بود این بود که وقتی با مردم سر صحبتو باز می کردم جوابمو به کردی می دادن نه ترکی....
و کل مردم راجع به این موضوع حرف می زدن... یه راننده تاکسی می گفت اینا عراقی هستن...اون یکی می گفت تو کار قاچاق و مواد هستن ویکی دیگه می گفت همه مسلحن و اون یکی می گفت روحانیشون خون شیعیانو مباح کرده و .....!
من اینارو می ذارم به پای ضعف فرهنگی همشهریام و اینکه فرهنگ یه قوم دیگه تونسته شکستشون بده و بهشون غالب بشه .... دوست ندارم نوشته هام بوی قوم گرایی بده چون چیزی که ایرانو قشنگ و دوست داشتنی می کنه تنوع قومیشه و حتما قول میدم دفعه بعد پای صحبتهای مهاجرین کرد هم بشینم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 21:25 توسط نیما دیماری |
|
|
با تموم شدن روزهای پرکار آخر رمضون دوربین ما هم تعمیر شد و در راه برگشته...اوضاع لنز هم بهتره خداروشکر. فقط نبود تجهیزات تو این مدت باعث شد که حداقل به خودم ثابت شد که تجهیزات همه چیز نیست...اصل کار اونیه که پشت دوربینه...
اینم عکسای امروز از نماز عید که با همون وسایل آش و لاشم گرفتم!
چون پارسال همش پایین و بین مردم بودم امسال تصمیم گرفتم از بالا عکاسی کنم. با توجه به بعد مسافت و کوتاهی نماز ریسک از دست دادن عکسا زیاد بود ولی من مثل همیشه کار خودمو کردم! ۲- عکسای دسته جمعی سفر گرگانو گذاشتم رو وب گروه عکاسان همدان...ببینین و تجدید خاطره کنین. ۳-تصمیمات جدیدی برای خانه عکاسان همدان گرفتیم. اگرچه سعید مخالف برخورد با بچه ها بود ولی من اصرار کردم که قوانین جدی تر بشه. این ماجرا رو هم تو لینک بالا بخونین. ۴- بازم میرم سفر. سه چهار ساعت دیگه. به همین خاطر آپ کردم امروز. -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ۵-الان ارومیه هستم. اومدم کافی نت واسه یه فرستادن عکس و یه سر به وبلاگ محمد خیر خواه زدم و این مطلبو دیدم...
|
|||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 12:19 توسط نیما دیماری |
|
|||
|
از اون جمعه تا این جمعه که یکی از پر کارترین هفته ها از لحاظ خبری بود هرچی بلا بود سر تجهیزات ما اومد....از دست دادن یه بدنه و یه لنز و یه کارت حافظه پر از عکس...
و اما شرح ما وقع: ۱- ما که به جشن شکوفه ها نرسیدیم با خودمون گفتیم بریم جشن عاطفه ها! با خودم گفتم یه سری بزنم به مدارس پایین شهر و یه گزارش بگیرم. سوار تاکسی شدم و گفتم ببرتم ته شهر... بچه ها از دیدن دوربین چه ذوقی کرده بودن...از سر و کول هم واسه یه عکس بالا می رفتن. همه چی خوب پیش می رفت تا اینکه روی پسر بچه های شرور به روی ما باز شد و شروع کردن به هدف قرار دادن ما با کاغذ تفی و لوله خودکار بیک...سگ سگ شده بودم و پشت دستمو داغ کردم که دیگه گزارش تاثیر گذار!!! تهیه نکنم.
وایسادم تا شیفت بعد از ظهر که دخترانه بود و تو اثنای لنز عوض کردن بودم که ۱۰۰-۴۰۰ عزیزم از توی کیس افتاد رو آسفالت و ... خلاص! ۲- امروزم که راهپیمایی بود و با یه بدنه و یه لنز ۱۰-۲۰ رفتیم وسط و البته یه تله که اتوفوکوسش کار نمی کرد! با هر بدبختی بود عکاسی کردمو اومدم خونه که دیدم ای داد بی داد....یکی از کارتهام اصلا باز نمیشه! هر بلایی بگین سرش آوردم ولی نشد که نشد! اینم از نصف عکسای امروز!
این آقای عزیز واقعا تصمیم داره دهن امریکا و اسراییل و ۵+۱ و ... همه رو صاف کنه! برای این کار هم یه صفخه سنباده دستشه که سنگم صاف می کنه چه برسه به اسراییل.
۳- از نماز هفته قبلم نگو که یه بدنه برام خرج برداشت...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مهر 1387ساعت 23:31 توسط نیما دیماری |
|
|
امروز با سعید رفتیم برای عکاسی از کم آبی سد اکباتان که منبع اصلی تامین آب همدانه. برنامه ای که من یه بار بخاطر کم خوصله گی کنسلش کرده بودم...
اول بگم که تو این بحبحه تراکم برنامه ها ،روز جمعه یکی از بدنه هامو تو نماز از دست دادم و دیروز فرستادم برای تعمیر. حالا شدم عین قدیم و سختی کار با یه بدنه و البته سبک تر بودنو حس می کنم. فضای سد خیلی عجیب بود... خشک خشک ... با رگه هایی از آب متعفن و برکه های راکد... همه موجودات به زانو در اومده بودن و التماس میکردن... سگها ،پرنده های مهاجر ،پروانه ها، ملخها و حتی ماهیها با وجود اینکه می دونستن بزرگ ترین لطفی که آدما در حقشون می کنن، کشتنشونه باز میومدن طرف آدم... خیلی عجیب بود و وقتی عجیب تر شد که وقتی موقع عکاسی رو زمین نشسته بودم ، یه پرنده گرسنه بخت برگشته اومد طرفم و باور نمی کنید ...صاف نشست رو کفشم!
از تعجب داشتم سکته می کردم و نفسم در نمی اومد. فقط وقت کردم لنزو عوض کنم و قبل از اینکه بپره چنتا ازش عکس بگیرم. بعد سعید سعی کرد بهش بیسکوییت بده که بیچاره ترسید و در رفت و ما رو منگ و متعجب رها کرد.... و اما آدما این موجودای عوضی و خودخواه بجای کمک به حیوانات در حال جون کندن، از اون برکه های متعفن که پر بود از ماهیهایی که تنشون یکپارچه زخم بود و برای تنفس روی آب می اومدن با تور و قلاب و سطل ،ماهی می گرفتن...
روزیو می بینم که از بی آبی و تعفن ،مثل ماهیا برای زندگی التماس می کنیم و کسی نیست که حتی شکارمون کنه و از جون کندن نجاتمون بده... تمام مدت امروز این ترانه تو مغزم می کوبید من یک انسانم ، من مغز دارم من اولین پستانداری هستم که لباس زیر می پوشد. من با زیاده خواهیم در آرامشم. همه چیز را نابود می کنم چون خدا پشت و پناهم است. من در آرامشم. من یک انسانم. برای روز مبادا غذای کافی خریده ام. این سیر تکامل من است. تحسینم کن! خانه ام را تحسین کن! لباسهایم را تحسین کن! ترانه هایم را تحسین کن! این سرزمین مال من است. این سرزمین آزاد است! و هرچه بخواهم در آن میکنم بی آنکه به کسی پاسخگو باشم من یک دروغگو هستم. من یک دزدم. من متفکرم من پیشرفته ام . من اولین حیوانی هستم که برنامه ریزی می کند. روزی که به دنیا آمدم چهاردست و پا راه می رفتم و حالا پرواز میکنم. این سیر تکامل است.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 23:52 توسط نیما دیماری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نیما دیماری
متولد 1358 ارومیه. فارغ التحصیل کارشناسی ارشد معماری عکاس خبرگزاری فارس و مسئول خانه عکاسان همدان |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|