![]() |
![]() |
|
| I heard your voice through a photograph.I thought it up it brought up the past |
|
خیلی وقته که دیگه وقت نمی کنم موزیک گوش بدم. همش دارم عکس می گیرم و گه گداری تو ترافیک با هدفون چنتا تراک می شنوم . ولی مسافرت و ۱۰ ساعت تو اتوبوس نشستن اگرچه برای همه زجر آوره ولی واسه من فرصت خوبیه واسه ارتباط برقرار کردن با کارای جدید. آلبوم جدید RadioHead یا به قول دوستم فربد. رادیو کله این روزا خیلی تو مخمه. یه ترجمه و یه عکس نسبتا مرتبط پیدا کردم و ....
وقتی که دستمو می گیری، وقتی که تلفنمو یادداشت می کنی، وقتی که نوشیدنیهامون می رسن، وقتی که آهنگ مورد علاقمون نواخته می شه، روز بدی رو که داشتی فراموش می کنی، دیگه مثل یه فنر سردرگم نیستی، قبل از اینکه هرچیو که دوست داری بدست بیاری برگرد و دوباره به گذشته نگاه کن، قبل از اینکه صدای جغد شب بلند بشه، قبل از اینکه صدای حیوونای شب زنده دار در بیاد، قبل از اینکه دوربینهای مدار بسته روشن بشن، قبل از اینکه از دست من فرار کنی، بدون که من تمام این مدت فقط خودمو گول میزدم کلمات مثل سازهای بدون سیم هستن. وقتی که میکروفونو بر میداری، وقتی که می رقصیو می رقصیو می رقصی. حالا که دستت رو شده، دیگه نیازی به توضیح دادن نیست. از کنار هم رد می شین و به هم نگاه می کنین، تو بر میگردی و به اون نگاه می کنی، اون بر می گرده و به تو نگاه میکنه، نه یه بار نه دوبار.... دیگه دستت رو شده.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 15:16 توسط نیما دیماری |
|
|
بالاخره من و سهراب از خانه حاج عسگر( اسجر)نجات پیدا کردیم...
بعلت جریحه دار شدن قلب بینندگان نتونستم همه عکسهای خونه رو بذارم.
خونه ما در حلبی آباد. کاملا ایزوله و در زیر زمین. رطوبت ۹۹٪ و تابش ۱٪ آفتاب به داخل. فقط با ماهی ۱۰۰ هزار تومن اجاره .
اینم اون یکی اتاقه که در اثر نشه فاضلاب مستراب حاج اسجر( از لوله ای که در سمت چپ بالای تصویر) می بینین مجبور به تخلیه اش شدیم . البته بعد از غرق شدن لباسا و فرش و ... در فاضلاب.
و دست آخر گوشه ای از جزییات اجرایی خونه برای معماران و مهندسین عمران. سقف ۱.۸۰ سانتی خونه با هیچ تیری نگه داشته نمی شود ( فقط با نیروی رحم خداوندی ) و تیرهای سرگردان در سقف بجای تحمل بار سقف . خودشان از سقف آویزانند..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 23:5 توسط نیما دیماری |
|
|
تا چند ساعت دیگه میرم تبریز. شاید برای آخرین بار چون بهانه ی تبریز رفتنم داره از تبریز میره نه دوستی نه خونه ای و نه دیگه دانشگاهی.
میخواستم عکسای بارون دیروزو بذارم ولی یهو حالم عوض شد. چنتا از عکسای سفر قبلیمو به تبریز میذارم.
پل عابر روبروی دانشگاه
بارون بهاری تو چهارراه شهناز چند روز دیگه کاملا فارغ التحصیل میشم . شاید از تبریز آپ کردم. فعلا یا علی |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 15:51 توسط نیما دیماری |
|
اینقدر این روزا کار می کنم و متلک میشنوم که.... بقیه عکسها بقیه عکسها رو هم اگه دوست داشتین تو فارس ببینین. اگرم نه که هیچی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 4:31 توسط نیما دیماری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نیما دیماری
متولد 1358 ارومیه. فارغ التحصیل کارشناسی ارشد معماری عکاس مستند |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|