![]() |
![]() |
|
| I heard your voice through a photograph.I thought it up it brought up the past |
|
امروز صبح از سفر برگشتم.دلم پر میزد برای یه پست جدید. پست قبلی پر از اتفاقای بد بود ولی این یکی فرق می کنه.
۱-چند وقتی بود دلم بدجوری از فارس و چنتا از همکارا پر بود. بالاخره تصمیم گرفتم برمو کارتمو پس بدمو خلاص... چون تو چند ماه گذشته همش تو حاشیه کار عکاسی بودم نه خود عکاسی. صبح اول وقت رفتم تو سرویس عکس تا قبل از اینکه بچه ها بیان و شلوغ بشه با ناصر عظیمی صحبت کنم و استعفا بدم. سر صحبت باز شد و از همه اتفاقات حرف زدیم. خیلی چیزا برام روشن شد چون بی پرده حرف زدیم و وقتی حرفا تموم شد فهمیدم چقدر من احمق بودم و چقدر راجع به بعضی از دوستام بد فکر کردم و چقدر به بعضیا زیادی اعتماد کردم... ناصر خان همه چیزو برام توضیح داد و من گیج گیج بودم از این همه سو تفاهم از این همه ... با وجود همه اتفاقایی که افتاده بود و شایعاتی که به حق و ناحق پشت سر من درست شده بود ناصر خان بهم گفت که ادامه بدم و من فقط شرمنده بودم و همین. دلم خیلی برای قدیما تنگ شد...۱۳ آبان پارسال بود که اولین عکسم اومد رو خط فارس و چه احساس خوبی بود...۲۲ بهمن ... عاشورا... خط شلوغ بود بچه های شهرستان زیاد بودن و پر کار و با انرژی و چقدر از این حس رقابت دوستانه با بچه ها لذت می بردم...
عصر زنگ زدم به رضا میلانی و رفتم پیشش کلی حرف زدیم. و آرزو کردیم کاش روزای خوب دوباره برگردن. من همه تلاشمو واسه برگشتن اون روزا میکنم و از ناصر خان و مهدی مریزاد می خوام من و بقیه بچه ها رو حلال کنن. نمایشگاه و چرندیاتی که بعضیا رو وبلاگ من و سعید و محمد خیرخواه و گروه عکاسان همدان نوشتن فقط ما رو بهم نزدیکتر کرد و مصمم تر برای ادامه راه با سعید و خانواده بزرگ فارس. ۲-هفته پیش برنامه تدریسم تو دانشگاه درست شد و بالاخره برگشتم سر خونه اول یعنی معماری...اگرچه تقریبا تمام عصرهای هفته درگیر دانشگاه میشم ولی خوشحالم که می تونم صبحها رو عکاسی کنم.
۳-توی سفر کلی عکاسی جاده ای کردم و برای اینکه پست همش حرف نباشه دو سه تا عکس هم میذارم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 22:7 توسط نیما دیماری |
|
|
۱- نمایشگاه تموم شد.اصلا حال خوبی ندارم مثل جشن تولد مثل تحویل سال مثل لحظه رفتن به سفر ...
دلم برای همه چی تنگ شد. برای بچه ها برای لحظه های خوب با هم بودن برای میزی که پر از دسته گلهای بچه ها شده بود...ممنون بابت همه چی. اصلا انتظار این همه محبتو نداشتم.امیدوارم بتونم واسه همه جبران کنم. توی بلاگ هم دوستای جدید و قدیمی با کامنتهای خصوصی و عمومیشون حسابی خوشحال و امیدوارم کردن. در اولین فرصت به همه سر میزنم و جبران می کنم.این روزا خیلی درگیرم.
۲-کورش یغمایی پدر موسیقی راک ایران هم دیروز درگذشت. ۳- دوست و هم دانشگاهی سابقم سیلوا هم در حادثه تصادف اتوبوس در ترکیه از بین ما رفت. این عکسو وقتی تو کلیسای تبریز مشغول عکاسی بودم ازش گرفتم. خیلی تصادفی اومد تو کادر و با لبخند همیشگیش این عکسو واسه دوستاش به یادگار گذاشت. خبرو دیروز شنیدم ولی نمی خواستم باور کنم چون سیلوا خوب و مهربون بود برای همه. ولی وقتی امروز فاطمه خبر داد که فردا مراسمشه.ساعت ۱۰:۳۰ صبح و یکشنبه صبح هم خاکسپاریشه ...
۴- فردا میرم سفر. مثل همیشه. مریض سفر رفتنم. فردا تهرانم. پس فردا تبریز و بعدش ارومیه سرزمین مادریم... شاید یه هفته نباشم شایدم بیشتر |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 22:28 توسط نیما دیماری |
|
|
بعد از برگشت از سفر گرگان داشتم راهی تبریز می شدم که تازه یادم اومد شنبه نمایشگاه داریم.
"چشمان یک عبور" اسم قشنگیه که خانوم رحیمی پیشنهاد دادن و شامل ۵۰ قطعه عکس رنگی و سیاه و سفید ۳۰x۴۵ از من و سعید یاور همیشگیمه. البته قرار بود سیحونم با ما باشه که اینقدر کارا بهم گره خورد که نشد. و اما موضوع عکسها زندگی روزمره و عکاسی خیابانیه که البته سعی کردیم برای عکسها تا حد امکان کپشن یا همون شرح عکسو داشته باشیم.
همزمان با افتتاح نمایشگاه عکسهارو روی این آدرس میذارم که دوستان در شهرهای دیگر حالشو ببرن! ببینین و حتما حتما حتما کامنت بذارین. در نهایت ممنون از همه دوستانی که به هر نحوی به ما کمک کردن از انتخاب اسم بگیر تا آخر یا علی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 14:0 توسط نیما دیماری |
|
|
مدتیه دارم کل آرشیو عکسامو مرتب می کنم تا بتونم یه حالی به سایتم بدم و از این حالت بازار شام درش بیارم. هر کدوم از مجموعه هام یه دنیا خاطره هستن برام.از جمله مجموعه تزریقی هام که یه سال پیش کار کردم...
شاخه های پیوندهای خانوادگی حالا خشکیده اند خود ویرانی خمیر و مداد رنگی روزها سرد و خاکستری می شوند 17 ساله بودی وقتی بد مستی و دعواهای خیابانی و هرویین شروع شد اعتیاد سیری ناپذیر بود و دیگر هیچ چیز برایت اهمیت نداشت خود ویرانی خمیر و مداد رنگی روزها سرد و خاکستری می شوند حالا که رفتی فقط تنهایی است که زنده مانده و گناهی که تمام وجودم را گرفته است از من ضعیفم متنفرم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 1:18 توسط نیما دیماری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نیما دیماری
متولد 1358 ارومیه. فارغ التحصیل کارشناسی ارشد معماری عکاس مستند |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|