![]() |
![]() |
|
| I heard your voice through a photograph.I thought it up it brought up the past |
|
آقا این روزا اینقدر سرم شلوغه که یادم رفت که عجب سرمای بدی خوردم! اینقدر بی مقدمه شروع کردم چون شب که میام خونه و با مریضی تنها میشم تازه میفهمم چه بلایی سرم اومده.
روز دومم به خوبی و خوشی برگزار شد. فقط محمد خیلی اصرار داشت که جلسات سر ساعت برگزار بشه و بچه ها (مثل همه جلسات دیگه) علاف نشن که البته هر دفعه یه اتفاقی افتاد که جلسه ها با تاخیر برگزار بشه. اینو نوشتم که بدونین بی نظمیا تقصیر من و آژانس سر کوچمون بوده.
و اما برنامه های امروزمون:
تو جلسه صبح عکسای بچه هارو دیدم و محمد راجع بهشون صحبت کرد بعدشم کمی پرسش و پاسخ و ادامه مباحثی که تو پستهای قبلی گفته بودم. (برین همونجا بخونین)
از اونجایی که برنامه سفرمون به غار علیصدر بخاطر رفتن محمد به دهکده بزرگ کنسل شد برای خالی نبودن عریضه یه سفر حول حولکی رفتیم لالجین برای عکاسی از کارگاههای سفالگری. در این سفر دو ساعته حاصل ساندویچ بندری با وولوم کم و این عکس محمد برای یونایتد پرس بود. برنامه های بعد از ظهر برای من یکی که خیلی مفید بود. در مورد Captionو Featureو Story و....
بعدش با دوتا از بچه ها زدیم بیرون که چنتا عکسم تو شهر بگیریم. رفتیم گنجنامه و از اونجایی که هیچ بنی بشری اون وقت شب سر کوه پیداش نمیشه داشتیم کم کم امیدوار می شدیم که عکسمون بره رو خط یونایتد پرس (البته با کپشن...نیما دیماری ۲۹ ساله و ....) که یه جفت زوج مرتب نسبتا خوشبخت و دارای جمیع شرایط برای سوژه شدن (چادر و گرفتن عکس یادگاری و باحال بودن) از آسمون نازل شدن و ۱ و۲ و ۳ فریم دیگه رفت رو خط ...
دوستان اینقدر صمیمی شدن که عکس یادگاری هم از محمد خواستن!
زیاد دردسرتون ندم. جیگری زدیم بر بدن و خلاص! یا علی تا فردا! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 20:14 توسط نیما دیماری |
|
|
محمد خیرخواه امروز مهمون خانه عکاسان همدان بود...
کلاسای اول صبح دانشگاهو اصلا نفهمیدم به دانشجوهای بد بخت چی گفتم... همش نگران بودم که محمد کی میرسه. بالاخره بین دو کلاس اس ام اس داد که ۵ کیلومتری همدانه. منم کلاس دومو سپردم به یکی از دانشجوها و در بست گرفتم رفتم دنبالش و بردمش حوزه...بعد دربست گرفتم اومدم دانشگاهو بچه هارو دست بسر کردمو باز دربست گرفتمو برگشتم حوزه! کلاس بعد از ظهرمم کنسل کردم (خوش به حال دانشجوهام ) و رفتیم واسه شروع جلسه... طبق معمول استرس برگزاری جلسه رو داشتم که خوشبختانه برای اولین بار همه چی سرجاش بود و جلسه خیلی خوب برگزار شد.
این پستو نوشتم فقط برای تشکر از خانوم اسلامی که بدون هیچ سر و صدا و بزرگ نمایی همه کارای هماهنگی برنامه رو انجام داد و نذاشت آب تو دل بچه ها تکون بخوره... وسط جلسه وقتی دیدم رفته از بیرون واسه محمد صندلی آورده از خجالت داشتم آب می شدم... بعدشم که بی سر و صدا رفته بود و پذیرایی آخر برنامه رو آماده کرده بود. و تشکر از بچه ها که خیلی منظم و با حوصله تو جلسات شرکت کردن و محمد خیرخواه که خیلی بی تکلف دعوتمونو قبول کرد. در نهایت از دستگاه پخش وی سی دی سینما تشکر ویژه می کنم که بعد از بردن آبروی ما جلوی بهروز مهری و محمودی ازناوه و چنتا دیگه از مهمونا امروز به طرز معجزه آسایی عکسهارو رنگی پخش کرد! ممنون از همه... یا علی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 20:27 توسط نیما دیماری |
|
|
از اونجایی که احتمالا فردا برای ادای یه قول دیگه که خیلی وقته انجامشو عقب انداختم ،میرم تهران، امروز ادامه ماجرای سفر اوراماناتو مینویسم. اگرچه خیلی عکس و مطلب به روز برای آپدیت دارم ولی اورامان برام مهم تره...
بعد از خداحافظی از بچه ها برگشتیم داخل روستا و برای ناهار دنبال جا می گشتیم که فهمیدیم اورامان غذاخوری نداره و باید دوباره به کماله برگردیم.
اصلا از عکسا راضی نبودم. همش با تله و بدون نزدیک شدن به مردم... تو قهوه خونه کماله با سعید صحبت کردم و اونم نظر منو داشت . بنابر این تصمیم گرفتیم برنامه های دیگه رو جابجا کنیم و بعد از ظهرو هم تو اورامان عکاسی کنیم.
بعد ناهار سعید یه چرتی زد و منم وقتی پیدا کردم که چند فریمی با لنز واید عکاسی کنم و البته مردم هم چند فریمی از من و سعید عکس گرفتن!
برگشتیم اورامان و من با محیط راحت تر شده بودم.با یه پیرمردی سلام علیک کردیم و شروع کرد با کیانوش کردی صحبت کردن و منم دست و پا شکسته یه چیزایی فهمیدم و از خنده داشتم پاره میشدم. جریان از این قرار بود که یه گروه توریست خارجی مهمونش شده بودن و دم به دیقه واسه این بنده خدا شست می گرفتن! پیرمردم هاج و واج مونده بود که چرا خارجیا جواب محبتو با بیلاخ میدن!
هنوز داشتم حسرت از دست دادن نماز ظهرو می خوردم که با کمال تعجب دیدم صدای اذان بی موقع بلند شد! کیانوش که داشت می دید داره رو سر من شاخ در میاد ، برام توضیح داد که اهل تسنن نماز ظهر و عصرو جدا می خونن.
رفتیم مسجد و اولین مسجدی بود که بوی جوراب و گلاب ازش نمیومد. تمیز،خوش ساخت، ساده و در بلندترین نقطه روستا.
از کیانوش خواستم با پیش نماز(عکس زیر) که جوان آرومی بود صحبت کنه که ما از نمازشون عکس بگیریم و پیش نماز هم بدون اینکه حتی یه کلمه سئوال بپرسه بهش گفته بود بفرمایید...یاد عکاسی از مسجدای شهر خودمون افتادم که حتی اگه مجوزم داشته باشی، هر ۳۰ ثانیه باید کارت شناسایی به تک تک نمازگزارا نشون بدی!
بعد از نماز با حرکت سر از پیش نماز تشکر کردم و زدیم بیرون. بارون شروع شده بود و ما به سمت میدان روستا راه افتادیم که عجب جای توپی بود. مثل یه پاساژ سرباز و پر از مغازه که البته نصفشون آرایشگاه بودن!
داشت کم کم غروب می شد و ما به فکر رفتن به هجیج بودیم. از اونجایی که جاده خاکی و مالرو بود ، منتظر نشستیم که یه وانت قاچاق لگن پیدا شه و مارو ببره. تو این فاصله چنتا عکس بارونی گرفتم و بالاخره یه وانت تک کابین پیدا شدو ۴ نفری چپیدیم جلو و تو گرگ و میش هوا راه افتادیم...
راننده یه قاچاقچی ساده و با مزه بود ( وقتی می گم قاچاقچی یه هیولای شاخ و دم دارو تصور نکنین! قاچاقچی اینجا کسیه که رانی و تلویزیون و ... از مرز با سود کم و خطر زیاد از سینه کش کوه جابجا میکنه .به قول خودشون جنس حلال).
جا تنگ و فنر ماشین خشک (البته اگه فنری میداشت! ) و سقف کوتاه و جاده تاریک و باریک و خاکی و دره عمیق و بارون شدید بود و راننده تقریبا چشم بسته می رفت. توی راه راننده شروع به تعریف کرد که این جاده پلنگ و ببر داره! منم که کارم سر کار گذاشتن خلق اللهه ، پرسیدم اینجا دایناسورم داره؟ و راننده خیلی جدی و با ساده لوحی خاصی با لهجه کردی گفت: دایناسور من ندیدم اینجا ولی ببر و پلنگ چرا! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 21:6 توسط نیما دیماری |
|
|
اولا بگم که غلط کردم!
یکی نیست بگه آخه به تو چه که به پیشکسوتا بی احترامی میشه! به تو چه که نسل پنجمیا افتادن به جون هم! تو که نه پیش کسوتی نه نسل پنجمی چرا بیخود ..... بیخیال ... بالاخره بعد از حدود بیست روز کار،از مجموعه پاییزم راضی شدم و فرستادمشون... روز اول رفتم پارک و نشستم پای صحبتهای پیر مردا... یکیشون می گفت تو روزنامه بنویس: پاییز طبیعت و پاییز زندگی... راستی چقدر بده آدم زیر آفتاب بشینه تا مرگش برسه...
بعدش چند روزی ول شدم تو شهر که از زندگی روزمره پاییزی مردم عکاسی کنم...
۱۳ آبانم که بارونی و پاییزی بود...
بعد از دفتر همدان زنگ زدن که دارن درختای همدانو قطع می کنن... ای بابا به من چه!.... برادر ترابی خواه (مرد درون تصویر زیر) پایه شد و رفتیم. برنامه ای که قرار بود ساعت ۱۲.۳۰ تموم شه بخاطر اضافه شدن خیل کسیری از عکاسان درخت پرور همدان تا ساعت ۵.۳۰ عصر طول کشید و البته چقدر خوش گذشت. عکس دسته جمعیمونو اینجا ببینید.
چند روز بعد دوباره برگشتم پارک پیش پیرمردا و باهم انگور خوردیم!
روز جمعه هم زنگ زدم به دو سایه ای که در عکس زیر می بینین ...مسیح و حامد و بازم عکسای پاییزی گرفتیم...
دیروزم با سعید رفتیم عکاسی که هوا ابری شد و طی اقدامی بی سابقه عکاسیو بی خیال شدیم و آتیش روشن کردیم و جاتون خالی سیب زمینی کبابی زدیم...
چیه؟ یعنی بازم باید میرفتم عکاسی؟ -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- بقیه عکسارو رو خط فارس ببینید.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 22:23 توسط نیما دیماری |
|
|
۱- دیروز رفتم مدرسه نابینایان برای عمل کردن به قولم...یه ساعتی زود رسیدمو بسی سگ لرز زدم تا زنگ آخر خورد و حسین و بقیه بچه ها رو تو حیاط دیدم...
رفتمو باهاش دست دادم...گفت کی هستی ؟ گفتم عکاس.... گفت ا نیما نوار آوردی برام؟ ....و واقعا یادش بود. حتی اسممو! عکسا و نوارو دادم به بچه ها. صورتشونو چسبونده بودن به عکسا و به زور یه چیزایی می دیدن. می خواستم از این لحظه واسه وبلاگ عکس بگیرم که چشام پر اشک شد و منصرف شدم و برگشتم. ۲- امروز سالگرد ورود من به خبرگزاری فارسه! ۱۳ آبان پارسال بود که با اون نیکون دی ۸۰ لکنته و لنز سیگمای ۲۸-۳۰۰ سیفون با هزار ترس و لرز از دستگیری توسط دوستان بدون کارت خبرنگاری رفتم عکاسی.
و چه ذوقی کردم وقتی خانوم قادری زنگ زد و گفت عکست تاپ مجموعه شده...اسمم هم پای عکسا اشتباه خورده بود! (از بس فامیلم قشنگه!) اینم از عکسهای امسالم:
چقدر دیدم تغییر کرده و تجربه ام زیاد شده... امسال خبری از کاظم صلواتی عکاس خبری پیشکسوت همدان نبود...شنیدم که از روزنامه هگمتانه اومده بیرون و....(ادامه مطلبو اینجا بخونین)
۳-امروز عجب بارونی می بارید!
طبق معمول راه پیمایی رو بیخیال شدم و چسبیدم به عکاسی از بارون. از کله پاچه فروشی دور میدون دوتا نایلون گرفتم و گشیدم رو دوربینا و ...
۴- بعد از قرنها به پیشنهاد داداشم به آلبوم جدید کاوه یغمایی گوش کردم و چه آلبومی بود... بهترین آلبوم راک ایرانی بود که تا بحال شنیدم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 18:46 توسط نیما دیماری |
|
|
۱-با موافقت محمد خیرخواه عکاس یونایتد پرس کارگاه عکاسی خبری در خانه عکاسان همدان برگزار میشه .
برای اطلاعات بیشتر به وبلاگ گروه عکاسان همدان مراجعه کنین. برای ثبت نام عجله کنین بعد که ظرفیت پر شد نیاین مخ منو بخورین که نیما مارو خط زد و .... ۲- احساس کردم این پست خیلی کوتاه و خبری شده به همین دلیل یه کم توسعه ش میدم! ۳- بعد از ۳- ۴ روز عکاسی از بارون بالاخره احساس کردم عکسا کامل شده و فرستادمشون.بقیه عکسارو اینجا ببینین.
۴- الان یه ماهی هست که هفته ای چند روز تو بازار میگردمو عکاسی می کنم. امروزم زدم بیرون ولی هوا اینقدر سرد بود که بعد از چند ساعت حتی یه فریم هم نگرفتم. در عوض یه کار مفید کردم .... حدس بزنین..... رفتم عکسهای بچه های کم بینا رو چاپ کردم و از یه مغازه نوار فروشی یه نوار اوپ دیس گرفتم! فردا میرم به قولم عمل کنم ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آبان 1387ساعت 1:1 توسط نیما دیماری |
|
|
پنجشنبه گذشته با سعید رفتیم به سمت اورامانات. شبو پیش کاک فاتح عزیز گذروندیم. پذیرایی ساده و دلچسبی ازمون کرد با انار و تخمه و ...همون شب کیانوش برادر فاتح به ما اضافه شد و قرار شد دو روز آینده رو با ما به عنوان راهنما همراه باشه.
صبح موبایلو واسه ساعت ۵.۳۰ کوک! کردم و ساعت ۶.۳۰ با صدای کاک فاتح بیدار شدیم و با کیانوش به سمت روستای تخت اورامان به راه افتادیم...
جاده یکی از دیدنی ترین روستاهای کشور خاکی و پر خطر و پر از ریزش سنگ بود. راهی که قلمرو وانتهای حمل بار قاچاق و گروه پژاک بود. بین راه در پمپ بنزین(!) نودشه برای بنزین زدن توقف کردیم.
بعد از یکی دو ساعت به روستای کماله رسیدیم و برهان راننده سمند با گرفتن ۱۸۰۰۰تومان از ما خداحافظی کرد. راهی که اگه یه راننده همدانی مارو میاورد زیر ۱۸۰۰۰۰ تومان نمی گرفت و تو هر یه متر اون جاده خاکی و سنگلاخی صدبار غر می زدو کرایه رو می برد بالا.
روستای کماله بدرد عکاسی نمی خورد و فقط یه قهوه خونه بود که یه چای دبش زدیم و به قول معروف چشممون روشن شد و ادامه راه رو پیاده تا روستای اورامان تخت شروع کردیم .
نزدیک روستای اورامان تخت تو یه خونه روستایی یه نون تازه زدیم تو رگ و با اون چایی قبلی صبحانه مون رو کامل کردیم.
به روستای اورامان تخت رسیدیم و نور برای عکاسی بد بود و غباری کل هوا رو گرفته بود و فصل پاییز منطقه هم نرسیده بود. جالبه که این روستا یه روستای گرمسیره که وسط کوههای بلند قرار گرفته.
اول به زیارتگاه پیر شالیار رفتیم و باید بگم که جای فوق العاده ای بود. روی بلندی و سحر آمیز. ولی افسوس که ملت ما خیلی عوضی هستن و یه زوج که ماشین قشنگشون نمره ۴۴ بود تو این مکان مقدس مشغول ...بودن که البته منم نامردی نکردم و از شاتر زدن در این لحظه حساس دریغ نکردم!
پیر شالیار بخاطر سنگی معروفه که هر سال رشد می کنه و مردم در روز خاصی اونو می برن و تکه های شکسته اش رو برای تبرک همراه می برن. من آدم خرافاتی نیستم ولی این سنگه بدجوری عجیب و تازه بود اینگار که واقعا زندس و رشد می کنه. ( حتما تو مراسم بریدنش شرکت می کنم)
توی راه به سه تا دختر مهربون آشنا شدیم و به بهانه عکاسی از اسرا که این دختر کوچیکه ست سر صحبت باز شد و دختر صورتی پوش که اسمش سپیده بود شروع به درد دل کرد...من یتیم هستم و پدر ندارم.مادرم هم رفته تهران و شوهر کرده و سراغ ما نمیاد و من با مادر بزرگم زندگی میکنم...خلاصه جیگرم کباب شد و بهش قول دادم عکساشو براش بیارم.(این هم اضافه شد به همه قولهایی که هیچوقت بهشون عمل نکردم...) این پست داره خیلی طولانی میشه...بقیه ش برای دفعه بعد... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 20:49 توسط نیما دیماری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نیما دیماری
متولد 1358 ارومیه. فارغ التحصیل کارشناسی ارشد معماری عکاس مستند |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|