![]() |
![]() |
|
| I heard your voice through a photograph.I thought it up it brought up the past |
|
امروز فرصتی پیدا شد که یه دستی به سر و گوش بلاگ بکشم...این روزا خیلی فکر می کنم که چرا مردم ما اینقدر خود خواه و دورنگن. از صبح که از خونه در میای ،جنگ اعصابه تا شب . همش باید مواظب باشی که ازشون نخوری...
و اما اتفاقات هفته گذشته... ۰ - داستان نمایشگاه عکس گروهی خانه عکاسان همدانو اینجا بخونین. تشریف بیارین. خوشحال میشیم! ۱-عکس العمل خواننده های پست گذشته خیلی برام جالب بود. دسته اول اونایی که ترجیح دادن موضوع آژانس عکسو نشنیده بگیرن و در مورد عکسهای برفی نظر بدن! دسته دوم کسایی که ابراز برائت کردن و با شکسته نفسی خودشونو کوچکتر از این دونستن که بخوان از این غلطا بکنن! دسته سوم کسایی که با نا امیدی به قضیه نگاه کردن و فکرشون رفته به بقیه خبرگزاریا و بقیه آژانسا و کارای کلیشه ای و تکراری و تصوری از یه کار نو ندارن....و نتیجه آخر اینکه ، به خاطر همین ترسو بودنمونه که ما شهرستانیا همیشه مورد تحقیر تهرانیا بودیم! و انصافا حقمونه. آدم ترسو آدم مرده ست. ۲-جلسات هفتگی سخنرانی من در مورد عکاسی مستند در دانشگاه آزاد ( علی رغم تمام دقتی که در رعایت موازین کردم) به علل مبهم و البته واضحی کنسل شد...(شرمنده از همه کسانی که پیششون بد قول شدم)
۳- و یه کم عکاسی... تو بافت قدیمی ،دنبال یه لقمه عکس می چرخیدم ، که رسیدم به یه گروه فضا نورد و 4 – 5 ساعتی ازشون عکاسی کردم و عجب حالی داد...
طرف هی به من می گفت: علی آقا از اینجا بگیر! علی آقا از اونجا بگیر! موقع رفتنم به زور 4000 تومن گذاشت جیبم و با لهجه غلیظ گفت : برو یی کلو موووز چیکیتا بخر ،رنگت روشین شه! فردا دوباره میرم سراغشون که روی مجموعه موز چیکیتا رو کامل کنم!
۴- امروزم چاپ خونه محترم که هر دفعه یه گندی به روزنامه می زد و یه روز سیاه و یه روز سفید و روی کاغذ آشغالی چاپ می کرد، طی اقدامی جسورانه اعلام کرد که پنجشنبه تعطیله و ما هم که مطیع امر بودیم، امروزو تعطیل کردیم و فردا روزنامه روی گیشه نداریم...( اینم سبب خیر شد که وقتی برای آپ کردن اینجا پیدا کنم) و باز هم ما شهرستانیای آماتور پشت کوهی ، علاف یه چاپ خونه تهرانیه فوق حرفه ای شدیم!
۵-و اما از دیروز بگم که برای عکاسی از خرید و فروش گوسفندا برای عید قربان رفتیم و طبق معمول ،نزدیک بود یه بلایی سر خودم بیارم!
جریان از این قرار بود که واسه عکاسی از گوسفندان دم مرگ، رفتم بالای یه نیسان گاوی آبی رنگ و هنوز پامو رو سپرش محکم نکرده بودم که ناغافل پارو گذاشت رو گازو من یه لنگ هوا با دوتا دوربین و دم و دستگاه ازش آویزون شدم و با سرعت 120تا لابلای مردم ویراژ میداد...دیدم اگه نپرم پایین تا نیم ساعت دیگه می رسم زاهدان...
در اولین فرصت که سرعتش کم شد ، پریدم پایینو محکم خوردم زمین و عینکم رفت رو هوا و زانوی شلوارم جر خورد و کمر و دستو همه درب داغون شد....منم برای اینکه حماقتمو موجه کنم و جلوی چشمای وق زده جماعت گوسفندان و گوسفند فروشان ضایع نشم، انگار نه اینگار که اتفاقی افتاده... خودمو زدم به اون راهو مشغول عکاسی شدم.... ولی خدا رحم کرد..خیلیم رحم کرد.
بقیه عکسهای من و سایر دوستان روی خط فارس |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 19:58 توسط نیما دیماری |
|
|
قول داده بودم عکسای برفی بذارم....
امروز زیاد حس نوشتن ندارم ولی حرفی که یکی از دوستان عکاس چند روز پیش در مورد فلاکت ما عکاسای شهرستانی زد خیلی فکرمو مشغول کرده.... " بهترین راه اینه که آدم خودش خبرگزاری بزنه!" شاید تو نگاه اول کمی خنده دار باشه ولی به امتحانش می ارزه. یه آژانس عکس واسه عکاسای مستند شهرستانی. هرکسی ادیتور و سردبیر خودشه و ... بعد از تجربه داشتن روزنامه واقعا فهمیدم که "خواستن توانستن است".نظر شما چیه؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 12:50 توسط نیما دیماری |
|
|
دیروز هرکاری کردم نشد اینجارو آپدیت کنم. بلاگفا دهنمو سرویس کرد. بنابر این پست امروز یه کم طولانیه و شما باید تا تهش با حوصله بخونین!
امروز (یعنی دیروز)برای پوشش مانور هلال احمر زدم بیرون. وقتی رسیدم فهمیدم که طبق معمول برنامه با یه ساعت تاخیر شروع میشه و منم که حوصله یه ساعت علاف شدنو نداشتم تصمیم گرفتم برنامه رو بیخیال شم و برم که از دفتر روزنامه زنگ زدن.... مامورای شهرداری دارن خونه های بدون جواز ساختو تخریب می کنن...زود خودتو برسون.
همراه دوتا از بچه های عکاس رفتیم و وقتی رسیدیم کار تموم شده بود و لودرا در حال برگشت بودن.
امروز فقط این خونه رو خراب کرده بودن و دار و ندار طرف هم زیر آوار مونده بود. کاغذی بهم نشون داد که می گفت برای پرداخت عوارض تشکیل پرونده داده ولی لودرها کار خودشونو کرده بودن...
تمام هستی خانواده بدبخت که به قول خودشون سه میلیون تومنی بود که صرف ساخت خونه کرده بود رفته بود هوا و در آستانه شروع زمستان خونه خراب شده بود...
خونه بعدی که تو نوبت تخریب قرار گرفته بود این خونه ست که خانم صاحب خونه مارو برد که از وضعیت زندگیش عکس بگیریم .
درو که باز کردم دلم آتیش گرفت. یه زن مریض و یه والور و یه بخاری برقی و خونه ای که نم و رطوبت از همه جاش می زد بیرون ...
وضع آلونک بعدی حتی بدتر از این بود.(همون اتاق ۳در ۲ متری که گوشه عکس می بینین و لودر ها راه خروجشو با تل خاک بستن)
و این عکسم فضای داخلیشه... نمی دونم چی باید گفت...آیا کار شهرداری تو این فصل سال درسته یا نه؟ و آیا اگه شهرداری جلوی مردمو نگیره از فردا هرکسی هرجا دلش بخواد میاد یه خونه میسازه و اونوقت دیگه شهر بازار شام میشه... شهردار بودن سخته چون باید تصمیمای سخت بگیره... --------------------------------------------------------------------------------------------------------- و اما امروز...(یعنی همین امروز) با صدای لطیف برادر شیرمحمدی که می گفت : پاشو نیم متر برف اومده عینک نزده با کله رفتم تو پنجره و دیدم واویلا! چه خبره!
و منم که عاشق عکاسی از زندگی روزمره مردمم دوربینارو برداشتم و زدم بیرون و دو سه ساعتی تو برف خودمو با عکس خفه کردم! بخاطر اینکه این پست زیاد سنگین نشه باقی عکسای برفو میذارم واسه پست بعدی.(همش زیر برف یاد خونواده خانه خرابی بودم که از شانس گندشون هوا هم سرد و برفی شده بود) واما! با وجود اینکه هیچ کدوم از روزنامه ها عکسهای خانه خرابها رو کار نکردن ولی تو روزنامه ما وضع فرق میکرد...
عکس یک از بنده و چهارتا عکس داخلی از خانه خرابها از حسین... ببخشید روده درازی کردم. یا علی... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 22:26 توسط نیما دیماری |
|
|
این روزا گرفتار ترین نیمای روی زمینم... دقیقا یک هفته ست که دست به دوربین نزدم و این یعنی واقعا سرم شلوغه! الانم جون نوشتن ندارم پس میرم سر اصل مطلب و از آخر شروع می کنم:
امروز دومین شماره روزنامه جدیدمون در اومد....از اونجایی که احتمالا شما خواننده گرامی هیچ پیش زمینه ذهنی در مورد روزنامه جدید ما ندارین باید بگم که....
اسم روزنامه سپهر غربه و با حرفه ای ترین بچه های خبری همدان کار می کنه و تیم دوست داشتنی و باحالی داره و بنده هم به عنوان دبیر سرویس عکس با سعید و مسیح و حسین به عنوان عکاس توش کار میکنیم.
اینام عکسهای دو صفحه از پیش شماره دومه که الان زیر چاپه و قراره فردا در بیاد و البته از عکسهای مهدی مریزاد هم توش کار شده.(چاکریم) به عقب تر برمیگردیم.... جایی که محمد خیرخواه با هر مصیبتی بود از همدان رفت!
بعد از خوردن کباب آخر رفتیم طرف ایستگاه سواریهای قزوین و باور نمی کنین که جایی که راننده ها سر یه مسافر همدیگه رو زنده زنده می خوردن حتی یه ماشینم پیدا نمی شد! رفتیم ترمینال برای رسیدن به تنها اتوبوس قزوین که لگنی بیش نبود و وقتی از بلیط فروش پرسیدیم چند ساعته می رسه گفت معلوم نیست! ( این یعنی ممکنه اصلا نرسه) و صد البته که اصلا جا نداشت و راننده اگه می تونست صندلی خودشم می فروخت! گزینه بعدی اتو بوسهای تهران بودن که هر ۱۰ دقیقه ( اونم با دو سه تا مسافر) حرکت داشتن که بازم از شانس ما همه تا خرخره پر بودن...بالاخره با کلی عز و جز محمدو سوار کردیم و برای اینکه نبینیم کجا نشوندنش از محل حادثه دور شدیم!
و قبلتر از اون می رسیم به جلسه سوم کارگاه محمد که به خیر و خوشی و با رضایت بچه ها تموم شد... و بازم قبلتر برای خالی نبودن عریضه چنتا از عکسای لالجین که البته مالی نشدن!
و در آخر یادم اومد که در اول اشتباهی نوشتم که یه هفته ست دست به دوربین نزدم. چون چند شب پیش هوس خوردن سمبوسه من و سعیدو به طور اتفاقی کشوند پیش کاروان حامل درهای حرم حضرت ابوالفضل...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 23:4 توسط نیما دیماری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نیما دیماری
متولد 1358 ارومیه. فارغ التحصیل کارشناسی ارشد معماری عکاس مستند |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|