تبليغاتX
Otherside
I heard your voice through a photograph.I thought it up it brought up the past
اول از همه بگم که دوست عزیزم ،حامد بادامی، هم بلاگ دار شد...حامد پسر خیلی خوب و با اخلاقیه و البته تو ادیت عکس کسی رو دستش نمیاد.عکسهای حامد در  فوتونت و وبلاگش.

خوب، برگردیم سر ماجرای جنوب رفتن ما...

از آقای پارسا، صاحب خونه داداشم هرچی بگم، کم گفتم. مرد خاص و دوست داشتنی و درویش مسلکیه و هر روز با یه چیزی، مارو سورپریز می کرد که آخرینشم خوراک خرچنگی بود که موقع خوردن و اق زدن همش به یادتون بودم و عکسشم تو دست آقای پارسا، براتون گرفتم.... نپرسین چه مزه ای داره! شاید شبیه میگوی نیم پز ....

فرداش رفتیم اهواز و من که محرمو کاملا از دست داده بودم ،تصمیم گرفتم، هرجور شده گاومیش آباد اهوازو کارکنم. با هزار مصیبت ،خانواده همیشه نگرانو پیچوندم و با راهنمایی بابک بردبار ،رفتم محله کوت عبدا... دنبال گاوا!

بابک تو اس ام اسش یک جمله به من گفت، که البته از نقل کردنش در این محیط خانوادگی معذورم! و البته ،جمله بسیار مهمی بود که اگر رفتین اونجا ،خودتون از نزدیک، لمسش می کنین!

برخلاف شایعات، مردم گاومیش آباد وحشی نیستن. اگرچه کاملا عربن و اصلا فارسی بلد نیستن، خونگرم و مهربون و شایدم فقیر و تو خاک و خل زندگی می کنن و حتی بعضیاشون کفش هم به پا ندارن.

گاومیشهارو روزی سه بار می برن لب کارون، برای آب تنی و درست اینجا بود که من، اهمیت جمله معروف " آقا ، آب دادی به گاوا رو درک کردم"

گاومیشها خیلی گنده و عصبانی بودن و اصلا بدشون نمیومد به این غریبه ای که با اون لوله سفید به طرفشون نشونه می رفت، شاخی بزنن... اهل بیت بنده هم، یه بند زنگ می زدن و مجبور شدم کمتر از ۲۰ دیقه عکاسی کنم و برگردم.

 بگذریم، برگشتیم همدان... و اصلا شنبه و یکشنبه رو یادم نیست چه کردم، ولی صبح دوشنبه از خواب بلند شدم و از حالت محو بیرون پنجره، حس کردم بیرون یه خبرایی شده!

پرسیدم برف میاد؟ و صدایی از اونور خونه گفت: نیم متر!

صبحونه خورده و نخورده ،ساعت ۸ صبح ( اینو نوشتم که به همه ثابت بشه من تنبل نیستم) زدم بیرون و در بین راه جناب رنجبران هم به بنده افزوده شدن و دو نفری کلی عکاسی کردیم. عکسهای برف همدان روی خط فارس

فردا شبش هم با سعید رفتیم عکاسی تئاتر پل. اونجا فهمیدم دوتا عکاس، با صدای شاتر دوربیناشون ،تو یه سالن کوچیک ،چقدر میتونن اعصاب خوردکن باشن . به همین دلیل رفتم ته سالن و نشستم و فقط از یه نقطه عکاسی کردم تا مزاحم تماشاچیا نشم. عکسهای تئاتر پل روی خط فارس.

عصر چهارشنبه بود که شماره آقای صدری، از اساتید عکاسی تبریز(که من شروع دوره حرفه ای عکاسیمو مدیون زحمتاش هستم)، افتاد روگوشیم و وقتی گفت فردا همدان، خواهد بود ،خیلی خوشحال شدم. صبح ساعت ۵ ،مهمون ما رسید و با هم رفتیم دنبال کاراش.

به سعید، قول داده بودم بریم ،عکاسی از طبیعت برفی و بعداز ظهر ،هول هولکی رفتیم تاریک دره و نتیجه هم معلومه... 

البته هر چی باشه، سعید یه عکس قشنگ، اونجا کاسب شد. عصرش هم با آقای صدری رفتیم یه چرخی تو بازار زدیم.

شبش هم با مهدی و فرزاد و علی و آقای صدری رفتیم بلوار و چایی و باقالی زدیم.

اگرچه از ۵ صبح دوندگی کرده بودمو کفشها و شلوارم خیس آب بودن و سگ لرز میزدم ولی جمع شدن با دوستا خیلی برام لذت بخش بود.

جمعه صبحم رفتیم پیست اسکی!

علامت تعجب واسه اینه که اسم پیست اسکی ،خیلی گنده و دهن پرکنه. ما هم با کلی کلاس مهمونمونو بردیم پیست ...و من پیست را مکانی دیدم برای سرسره بازی ناشیانه با اسکی و البته حرفه ای با تیوپ و جای بسیار مناسبی برای مردن با چاله های عمیق و سنگهای نوک تیز.

قرار بود سعید هم به ما اضافه بشه که با پارک کردن یه تاکسی نفهم، پشت سر ما و بعد از اون ترافیک ناشی از حضور ناگهانی استاندار در پیست و آنتن ندادن موبایل ...

وقتی رسیدیم گنجنامه، سعید رفته بود و خیلی ناراحت شدم. اینقدر مردمو پیچوندم که وقتی واقعا اتفاقی پیش میاد، کسی باور نمی کنه!

وسط راه از آقای صدری و دوستاشون جدا شدم  تا از برف بازی بچه ها عکاسی کنم که دیدم ،سعید کنارم سبز شد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 21:50  توسط نیما دیماری | 
اینقدر تو پست قبلی از شنبه هام تعریف کردم که این شنبه ، اصلا نتونستم از خونه بیام بیرون و فردا هم احتمالا نتونم!

و اما یکشنبه رفتم سراغ ادامه مجموعه لاستیک بری و از چنتا دیگه از مغازه ها عکاسی کردم. خیلی خیلی از عکسها راضی بودم ولی حامد وقتی عکسهارو دید گفت: بد شده و کلی صحبت کردیم و من تصمیم گرفتم در مورد عکاسی کردنم تجدید نظر کنم. کاش همه اینقدر راحت همدیگرو نقد و به فکر وادار می کردن...

برای تاسوعا و عاشورای امسال، خیلی با سعید برنامه ریزی کردیم ولی در آخرین لحظات ،من به همراه خونوادم رفتیم ماهشهر ،برای دیدن برادرم و سعید هم رفت یزد...

دوشنبه صبح راه افتادیم و من به دلم افتاده بود که امسال بدون عکس می مونم. اولین بار بود که می رفتم جنوب ولی اصلا برام هیجان انگیز نبود!

 

تیپ معماریشون برام خیلی جالب بود. این خونه داداشمه که مثل اغلب خونه ها، در ورودی دو طبقه ش با یه دیوار بلند جدا میشه. جالب اینکه روی سردر بعضی خونه های قدیمی تر، پرچمهایی به رنگای مختلف، آویزون می کنن که نشون دهنده تعداد دخترا و پسرای خونه ست.

اینم تصویریه که تو اکثر شهرا می دیدی...بله کپسول گاز ،تو شهرهای نفت خیز و از اون بدتر بنزین فروشی، سرهرکوچه و برزن.

روز تاسوعا، رفتیم خرمشهر و آبادان و چون با خانواده بودیم اصلا نتونستم عکاسی کنم و به قول فرزانه سعی کردم بیشتر ببینم تا عکس بگیرم. حدس بزنین اولین کسی که تو آبادان باهاش حرف زدم کی بود!

یه پلیس بود که عینک آفتابی زده بود و من ازش آدرس پرسیدم. خوب می گین کجاش عجیبه؟ عینکشو که نگاه کردم دیدم مارکش Ray ban!

کمی از پرنده ها و بازار ماهی فروشها عکاسی کردم و مقداری هم به اونور آب که عراقیا بودن نگاه کردم و روزای کودکی و جنگ برام زنده شد...دیدن در و دیوار سوراخ ،سوراخ خرمشهر و آبادان بعد از سالها از پایان جنگ، برام حس غریبیو زنده کرد... فقط نگاه کردم و به خودم قول دادم ، دوباره برای" عکاسی بعد از جنگ" به خرمشهر برگردم...

و اما عاشورا... از اونجایی که مراسم تاسوعای خرمشهر، دیر وقت برگزار می شد از خیرش گذشتم و منتظر عاشورا شدم.

ظهر عاشورا به زور ،خودمو تکون دادمو رفتم تکیه سر کوچه . از اونجا آمار مراسم تعزیه "چار خلف" رو گرفتم و با آژانس سر خیابون رفتیم به سمت زهره شهر ، برای تعزیه.... و عجب مراسم باحالی بود.

تا از ماشین پیاده شدم مراسم تموم شد! و من که می دونستم امسال، یه چیزی هست،  تن به قسمت دادم و با راننده (سعید) رفتیم روستای زادگاهش... ده ملا

با سعید و پسرخاله هاش ، یکی دو ساعتی صحبت کردیم و عجب موجودات باحالی بودن! یه ساعت سر اینکه کی چایی بریزه چونه زدیم و بعدش در مورد عکسهای من،  نظر دادن که فلان عکست " پذیرفته نیست!" و اینکه چرا پسر داییشون "گوشیو راست نمی کنه" (بر نمیداره) و یه قیمه نذری خوردیم و برگشتیم ماهشهر....

بقیش باشه فردا... تازه از راه رسیدم.... خوابم میاد...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 22:33  توسط نیما دیماری | 
روزهای پر کار و پر از فکرای جورواجوری رو می گذرونم و برای اینکه اینجا برای خودم و شما منظم تر باشه از این به بعد، هر جمعه شب ،دفترچه خاطرات اینترنتیمو آپ می کنم.

شنبه هامو دوست دارم، مال خودمن، آزادم و بعد از آخر هفته های پرکار، فرصت خوبی واسه عکاسین.این هفته بعد از چند ماه ،دوباره سری به بازار پرنده فروشها زدم و عکسهاشونو براشون بردم.

یکشنبه هم تصمیم گرفتم از تدارکات محرم ،عکاسی کنم که خوردم به پست "دا محسن" و رفقای باحالشون و یکی دو ساعتیو باهاشون عکاسی کردمو باب یه مجموعه چند هفته ای برام باز شد که فردا پی گیریش می کنم.

 دوشنبه هم روز علافی و عامل بهم ریختگی فکری این مدت منه، که بعدا براتون توضیح میدم. فعلا برام دعا کنین که کارم راه بیفته.

سه شنبه هم آخرین کلاس این ترمو که در واقع ،جلسه رفع اشکال بود رو برگزار کردم و نفس راحتی کشیدم. ترم نفس گیری بود، با این موجودات به اصطلاح دانشجو!

چهارشنبه دوباره علاف کارای دوشنبه بودم و در آخرین لحظه که همه چی داشت ردیف می شد ،بهم گفتن که باید دوباره از ۲ ماه پیش همه چیو تکرار کنم....وای....

چهارشنبه شب با سعید این هیاتو پیدا کردیم که خیلی مدرن و خودمونی بودن و برای اولین بار دلم خواست دوربین نداشتم و به جمعشون اضافه می شدم. خیلی بی ریا و با انرژی و خوش برخورد بودن.  اگه تونستین ،حتما شبای محرم سری بهشون بزنین.(روبروی هتل بوعلی)

پنجشنبه هم برای کل بچه های دانشکده ژوژمان گذاشتم و نمره هاشونو دادم و خیالشونو راحت کردم. بعضیا واسه نیم نمره مغز آدمو می خورن و بعضیا اینقدر نجیبن که ...

عصر پنجشنبه بعد از گذشت یکسال، جوایز مسابقه "عکس محرم در زمستان"، که من و دونفر از دوستان داورش بودیم و هنوز هم داریم بخاطرش فحش می شنویم، طی مراسمی به برنده ها داده شد و حامد بادامی که اول شده بود، همون شب، یه شام مشتی تو نعل اشکنه به همه داد و بخش اعظم جایزشو تو یه شب به باد داد! باد آورده را باد می برد....تبریک استاد!

و امروز که روز افتضاحی بود... صبح با یه خواب بد بیدار شدم ، اینقدر بد که هنوز دهنم تلخه...

برعکس تمام شهر های ایران، قرار شد راهپیمایی تو همدان قبل از نماز جمعه برگزار بشه! ملت هم نصفی ساعت ۱۱ اومدن و نصفی ساعت ۱! و نتیجه...

این وسط ،یه شیرپاک خورده ای به ما که با هزار بد بختی، قبل نماز خودمونو رسونده بودیم ،گفت که راهپیمایی افتاده بعد از نماز و ما هم رفتیم تو این قهوه خونه خفن تا فضارو واسه عکاسی ردیف کنیم. این بار دومه که میریم ولی فقط یه فریم عکس گرفتیم. فضا سنگینه و ما غریبه...

بعد از صرف یه چای پر از میکروب، رفتیم نماز جمعه دنبال راهپیمایی که بچه ها گفتن راهپیمایی تموم شده! و ما در عین ناباوری به چنتا عکس از حاشیه قناعت کردیم و تصمیم گرفتیم از آبشار یخ زده گنجنامه عکاسی کنیم که دیدیم آبشار مثل شیر، غرش می کنه و از یخ خبری نیست.

با چند فریم از این گنجشکای گشنه که منتظر بودن، بچه های شیطون ،زمین بخورن و پف فیلاشون بریزه زمین(!) برگشتیم خونه. باقالی و بلال هم که جزء جدایی ناپذیر گنجنامه ست...

و باز هم برعکس همه شهرهای ایران ،برنامه شیرخوارگان ،بجای صبح ،بعد از ظهر برگزار شد و اگرچه بخاطر تاخیر، عکسی ازمون رو خط نرفت ولی برخورد خوب و محترمانه برگزار کننده ها و عکسای خوب خاطره حوشی برامون گذاشت...

یا علی

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 23:54  توسط نیما دیماری | 
  امشب بعد از یکی دو هفته ،فرصتی پیدا شد که دستی به سر و گوش این بلاگ بی نوا بکشم! راستش، یه هفته ای سفر بودم و وقتی برگشتم ،تا اومدم کارای عقب مونده رو ردیف کنم ،نوبت اهل بیت شد که برن سفر و مارو با کارای خونه تنها بذارن... و اما الباقی داستان بعد از عید قربان:

روز جمعه بعد از حدود یکسال دست دست کردن، با سعید رفتیم کوره آجرپزی و اندکی عکس گرفتیم ، برای من شروعی بود برای کار کردن روی مجموعه ای که حداقل یه سال طول خواهد کشید.

بعد از اون قرار بود طبق برنامه با بچه های حوزه هنری بریم تهران ،برای جشن تصویر که به دلایلی که بعدا توضیح می دم نشد و البته چه خوب که نشد، چون از دفتر زنگ زدن و برای بازی پاس و پرسپولیس ازم عکس خواستن..

منم با اکراه تمام رفتم و از همون چیزی که می ترسیدم ،سرم اومد...از بین جمعیت چنتا از دانشجوهای ورزشدوست!، ما رو شناسایی کردن و صدای استاد استاد بلند شد...بله اگرچه کاپشنمو تا زیر دماغم بالا کشیده بودم و کلاهمو تا روی عینک ، باز نتونستم از چشمان تیزبین این ملت در امان باشم!

و در نهایت جناب فردوسی پور ،در برنامه وزین ۹۰ ،چشم ۷۰ میلیون ایرانی را به جمال "استادی در چمن" روشن کرد...(بقیه عکسها)

بگذریم، اومدیم تهران برای جشنواره تولیدات حوزه هنری و عجب جشنواره ای بود! بماند...همه عکاسای حوزه های هنری کشور اومده بودن.برامون برنامه یکروزه عکاسی از تهران گذاشتن و ملت شهرستانی رو توی این شهر درندشت با یه برگه کاغذ به نام مجوز عکاسی ول کردن تو خیابون و البته پلیس هم تقریبا نصف بچه هارو گرفت، از جمله من و امیر قادری رو تو مترو .

روز حمل و نقل، فرصت مناسبی بود برای انتقام گرفتن از مسافرکشهایی که همیشه رو اعصاب اینجانب هستن! و مجموعه نسبتا مفصلی که چند ماهی روش کار می کردم رفت رو خط.

برای دیدن جشن تصویر رفتم ،چه جشن بی رونقی... ال سی دی واقعا ایده مسخره ای برای همچین برنامه ای بود .بخصوص که برای دیدن بعضی عکسها (مثل بخش ورزشی ) ،حتی صندلی هم نبود و باید روی زمین می نشستی...

اومدم توی تریای خانه هنرمندان که ناهار بخورم ،که فاطمه اس ام اس داد که تو تجریش داره برف شدیدی میاد  و منم راه افتادم.

عکسهای اولین برف تهران خیلی خوب و راضی کننده بودن و از اون بهتر تلفن بهروز مهری بود که قرار ناهار فردارو باهام گذاشت و با خانومش سه نفری رفتیم درکه و جمشیدیه و چقدر خوش گذشت. کلی حرف زدیم در مورد همه چی. چقدر آدمای ماه و دوست داشتنی و بی ادعایی هستن. امیدوارم تلاشهاشون توی انجمن صنفی مطبوعات با وجود کم لطفیهای دوستان ،موفقیت آمیز باشه.

و سفری کوتاه به تبریز و برگشت به همدان. هرکاری کردم توی این پست کمتر غر غر کنم نشد! شما خودتونو بذارین جای من:

بخاطر اینکه وسایل عکاسی حساس و جاگیر هستن ،معمولا تو سفرا دو تا صندلی می گیرم ،که خودم و دیگران اذیت نشن و اغلب هم ردیف اول تا بتونم چند فریمی عکس بگیرم. این دفعه هم راننده عزیز تو هر هر نقطه ای که موجود زنده ای پیدا می شد ،توقف می کرد و دیگه فقط مونده بود صندلی خودشو بفروشه. یکی از رفقاشم که در طول مسیر روی زمین، کنارش نشسته بود ۱۰۰ کیلومتری همدان اومد و خواست پیش من بشینه....

منم دیدم طرف سن و سالی ازش گذشته چیزی نگفتم و وسایلمو (۱۰ کیلو) تو بغلم گرفتم . داشتم موزیک گوش میدادم که دیدم طرف داره یه چیزایی زیر لب قرقره می کنه . هدفونو در آوردم دیدم میگه: (دوستان همدانی با لهجه بخونن !) اینا رو چرا آوردی بالا! وسایلاتو می ذاشتی تو جعبه و....!

من که چشام گرد شده بود از پررویی این جماعت، دیگه طاقتم تموم شد و ....

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 19:45  توسط نیما دیماری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
نیما دیماری
متولد 1358 ارومیه. فارغ التحصیل کارشناسی ارشد معماری
عکاس مستند

نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
پیوندها
نیما دیماری (وب سایت)
بهروز مهری
فرزانه خادمیان
علی رفیعی
مجيد سعيدي
بابک بردبار
حسن سربخشیان
حمید صادقی
حیدر رضایی
علی حامد حقدوست
اعظم رحیمی رهبر
سعید کرمی
احمد گنجه ای
دانیال شایگان
علی آقاربیع
جیمز نکتوی
مرتضی نیکو بذل
قادر عاقلی
ساتیار امامی
ابوالفضل سلمانزاده
مهدی مریزاد
محمد مهدی آصفی مقدس
سیحون ایوبی
محمدخیرخواه
یلدا معیری و مهدی قاسمی
میلاد پیامی
مرتضی کنعانی ( آیدین)
نرگس امامی
رضا سرکانیان
مهرداد حمزه
احسان صدیقی
محمدرضا پارسیان
حسن افشار
احسان مطهری زاده
ابوطالب ندری
رضا میلانی
امیر قادری
آذین حقیقی
کاوه گلستان
آلفرد یعقوب زاده
جواد گلزار
سعید سروش
سعیدعامری
مجید جمشیدی
ناخدا سارک
زهره زارعی
پیام خدابنده لو
سید محمد فاطمی
عبدالحسین رضوانی
علی محمدی
گروه عکاسان همدان
سامی حزنی
مصطفی شیرمحمدی
آرمین کرمی
حامد بادامی
کافه عکس
فاطمه بهبودی
گوشزد
علی لرستانی
علی اصغر نصری
وبلاگ گروهی خبرنگاران و عکاسان همدان
مهتاب قائمی
علي شايان
معلم
رضا مرادی
مینا پارسا
زهرا خسروبیگی
تیر ماهیها
انجمن صنفی عکاسان مطبوعات
عبدالرحمن رافتی(مسیح)
حسين الوندي
سعید شهبازی
علی پاک نهاد
محمد رضایی
مجيد امدادي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM