![]() |
![]() |
|
| I heard your voice through a photograph.I thought it up it brought up the past |
|
امروز ساعت ۳۷ /۱۰ از سربازی معاف شدم!
امروز پر بود از اتفاقای عالی.بعد از سه چهار ماه پی گیری در یک روز برفی معاف شدم و دو سالی از زندگی صرفه جویی کردم!
(یکی از اهالی منطقه اورامانات به سربازی انار تعارف می کند) شب هم با دوستای عزیزم حامد و سعید و دکتر رفتیم برای سور معافی و چقدر خوش گذشت. با بهروز عزیزم صحبت کردم که امروز تولد خانومشه ( مبارکه) .... "میم" بهم زنگ زد و کمی حرف زدیم.... و فردا صبح مسافر خواهم بود... امروز بهترین روز سال بود....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 23:59 توسط نیما دیماری |
|
|
امروز روز خوبی بود...
تو این مدت ،حال و هوای خوبی نداشتم. به خاطر درد دست و افسردگی ناشی از تولدم .امروزم به همین منوال ،با اکراه و بی حوصلگی تمام ،برای عکاسی از راهپیمایی رفتم.
دیر رسیدم و پراکنده عکاسی کردم. و بیشتر تو حاشیه مراسم بودم و تو همین حاشیه، یکی از سوژه های قدیممو دیدم و حال و هوام کلا عوض شد.
تیر ۸۶ بود که با حسین رجبی، با اون نیکون دی ۸۰ ام ،یه ماهی تو خرابه های همدان، دنبال تزریقی ها بودیم و امروز ،تو جمعیت تماشاچی راهپیمایی ،"میم" رو دیدم. اون موقع هنوز بیست سالشم نبود که تو خرابه ها تزریق می کرد و دستهای لاغرش پر جای سوزن بود. شناختمش و رفتم طرفش....
۱۸ ماه بود که ترک کرده بود و الان تو "ان ای " ،۱۷ نفر زیر دستش بودن برای ترک. خیلی تغییر کرده بود. تیپ زده بود و بوی ادکلن می داد. عکاسیو بی خیال شدمو یه ساعتی باهم قدم زدیم و از بلاهایی که تو این دو سال، سرش اومده بود تعریف کرد....
وقتی حرف می زد ،نمی تونستم جلوی گرم شدن چشمام و لبریز از اشک شدنشونو بگیرم. با یه غرور عجیبی حرف می زد ،اینگار نه اینگار همون پسر بچه ای بود که کارش به خرابه خوابی کشیده بود... چنتا حرف قشنگ زد که واستون می نویسم. می گفت: من فقط خوبیای آدما و زندگیو می بینم و بدیارو ندیده می گیرم و زیر پا میذارم. میگفت: اگرچه تو تاریکخونه بودن ،سخته، ولی وقتی بعدش با یه عکس خوب چاپ شده میای بیرون، لذت می بری و زندگیم بعضی وقتا تاریکخونه داره... "میم" الان دنبال کار می گرده. اگه کسی از شما کاری براش سراغ دارین بهم بگین که تو مسیر نجاتش بتونیم کمک حالش باشیم...
و اما هفته گذشته، مجموعه پیست اسکیم کامل شد. ادامه عکسهای اسکی اینجا روی خط فارس.
و دیوارنوشته های انقلابی عزیزم که بعد از یکسال کامل شدن و با ادیت رنگی مخصوص خودم اینجا روی فارس رفتن. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 21:18 توسط نیما دیماری |
|
|
فردا به 30 سالگی قدم خواهم گذاشت... و چه تلخ. هیچ چیز آنطور نبود که فکر می کردم ،زمانی ۱۸ ساله بودن ،برایم "آرزو" بود و ۲۵ ساله بودن به معنی" مرد " شدن. همه این سالها گذشت و هنوز سردر گمم. نه "مرد" شدم و نه به "آرزوهایم" رسیدم....فقط سردر گمم....
خودخواهان، در صف خرید زمان، ایستاده اند. و من هر لحظه، بیشتر می دانم که در این دنیا ،تنها خودم را دارم. از شمال تا جنوب ،مانند ساعت است، برای زمان . شرقی هست و غربی و هر گوشه ای حیاتی میدانم که متولد شده ام و می دانم که می میرم ، در این میان، هرچه هست، از آن من است. من از آن خودم هستم. و حسم به من می گوید ،همه چیز تمام شده و معصومیت ،با دروغ، شکسته است. نیازی به پنهان کردن نگاههای پر معنی پشت چشمان نیست. دریاها لبریزند چون همه می گریند و غم ،بزرگ می شود چون غم ،انکار می شود. میدانم که متولد شده ام و می دانم که می میرم ، در این میان، هرچه هست، از آن من است. من از آن خودم هستم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 20:19 توسط نیما دیماری |
|
|
یه پست خبری. دوستای دیگه هم اگه می تونن بذارن رو بلاگشون.
چند وقتیه فعالیت انجمن صنفی عکاسان مطبوعات، با تلاش تیم جدید وارد مرحله جدیدی شده و امیدوارم همدلی و همکاری دوستان عکاس باعث دلگرمی این تیم بشه و اما.... به نقل از روابط عمومی انجمن صنفی عکاسان مطبوعات، از بهمن ماه 1387 گالری عکس ماه در وب سایت این انجمن پذیرای آثار عکاسان خبری ایران است. این مسابقه با هدف ارائه عکسهای مهم خبری و ورزشی و هم چنین انتخاب برترین عکسهای هر ماه، تلاش میکند رقابتی سالم در بین عکاسان فراهم کند. مشارکت عکاسان حرفهای و آماتور در جذابیت بیشتر این رقابت کمک بهسزایی خواهد کرد. اطلاعات بیشتر در اینجا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 22:56 توسط نیما دیماری |
|
|
از این طرز هفته نامه نویسی وبلاگم ، خسته شدم. بزودی قانون شکنی خواهم کرد.
شنبه با وجود تمام ترسی که درد دست و گردنم، برام بوجود آورده بود، نتونستم در مقابل وسوسه آسمون آفتابی زمستون، مقاومت کنم و اومدم بیرون، برای عکاسی... و باز هم نماهای تکراری... این مرد همسایه ست. همیشه ی سال، تو کوچه مشغوله، زمستون با برف ، پاییز با برگ و ....و همیشه با ماشینش.
رفتم محله های دیگه برای نماهای تازه و پیرمرد مغازه دار، یخ روی شیشه رو با کف دستاش، پاک می کرد. مثل همیشه.
صدای جیغ و داد بچه ها، منو کشوند جلوی مدرسه ای که با دیدن سردرش، یادم اومد که من، ۵ سال اول تحصیلمو اونجا گذروندم و چقدر طولانی، مدرسمو گم کرده بودم.
مدرسه ،شیفت دخترانه بود و تا اومدم چنتا عکس بگیرم، زنگ خورد. یاد کلاسای طولانی و زنگای تفریح کوتاه افتادم. یاد معلم ورزشم،که اینقدر سخت گیر بود، از ورزش بیزارم کرد و مرادی، دکه دار جلوی مدرسه ،که خریدن کیک و نوشابه و تمبر هندی کثیف و آدامس عکس دار و همه خوراکیای کر و کثیف دنیا ازش چه حالی میداد. پرسیدم، مرادی دیگه اونجا نبود.
این کاریکاتور ،منو یاد دهه فجر و جشنهای مدرسه و روزنامه دیواری انداخت و نقاشی با مداد رنگی که عاشقش بودم. بقیه هفته، دست به دوربین نزدم. دنبال کارای مختلف بودم. بچه هارو جسته گریخته می دیدم .حسنو تو خیابون دیدم و پیشنهاد داد ،یه پاتوقی تو شهر ،جور کنیم که بچه ها بتونن همدیگرو پیدا کنن و عصرا دور هم، جمع بشن و باز یاد کافه باستان تبریز افتادم که عصرا ،همه رو می شد اونجا پیدا کرد.
بقیه روزارو اینطوری سپری کردم...در استراحت و با موسیقی و کوک کردن سازهای فراموش شده تو شلوغی زندگی روزمره و یاد گرفتن آهنگهای مورد علاقه م : لعنت به این اتاق گرد گرفته، به این بعد ازظهر منگ. در این سکوت، نفس می کشم و منتظر می مانم که وارد شوی. شاید، شاید ،شاید ،بتوانم با تو اینها را شریک شوم. سعی میکنم ،سعی ،سعی ،سعی تا بتوانم ،با تو اینها را شریک شوم.
تنها نیستی تنهاییه عزیزم و فراموش نکن که من، این را به یاد دارم. چه چیزهای غریبی این روزها اتفاق می افتد. غریب، غریب، غریب... تنها نیستی تنهاییه عزیزم ولی فراموش کردم که من، این را به یاد دارم.
به جایی فکر می کنم با آسمان آبی و ابر و منتظر می مانم که خارج شوی... می توانم تغییر کنم. تغییر ،تغییر ،ولی چگونه مرا می خواهی؟ من همینم، همین، همین، آیا هنوز مرا می خواهی؟
تنها نیستی تنهاییه عزیزم و فراموش نکن که من، این را به یاد دارم. چه چیزهای غریبی این روزها اتفاق می افتد. غریب، غریب، غریب. تنها نیستی تنهاییه عزیزم ولی فراموش کردم که من، این را به یاد دارم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 20:56 توسط نیما دیماری |
|
|
این هفته که اصلا نفهمیدم چطور گذشت!
از وقتی نوشتم شنبه هامو دوست دارم، هر هفته یه بلایی سرم میاد که شنبه هام خراب میشه! این هفته هم حس تکون خوردن از خونه رو نداشتم ، ولی وقتی خبر تجمع روحانیون، در حمایت از مردم غزه رو بهم دادن سریعا زدم بیرون.
عجب تجمعی بود ، با حسین و مصطفی رفتیم حوزه علمیه. همه تو سالن بودن و تا سخنرانی تموم شه، ما وایسادیم تو حیاط تا راهپیمایی شروع بشه. مشغول صحبت بودیم که بیانیه صادر شد و ما بی عکس موندیم. تجمع تو سالن ، ندیده بودیم که اونم دیدیم!
تصمیم گرفتیم سه تایی بریم عکاسی و از اونجایی که تنها جایی که تو همدان میشه رفت عکاسی، گنجنامه ست ، سوار تاکسی شدیم. راننده های همدانم ، اینقدر ماه و مردم دارن که نگو. اصلا دلشون نمیاد به کسی نه بگن. ماشین بدبخت، با ۷ نفر آدم مثل گوسفند ، رویهم تلنبار، زوزه کشان مسیر طولانی مرکز شهر تا گنجنامه رو طی کرد...
رفتیم دره گوساله و البته هر سه می دونستیم که بخاطر بی برفی، بی عکسی هم خواهیم داشت و همینطور هم شد. ( اینم مصطفی بعد از ناکامی در سرنگون کردن تخته سنگ ) روز یکشنبه برای ادامه پروژه چندین ساله دیوار نوشته های انقلابی، چرخی تو محله های قدیمی زدم که البته راضی کننده بود.
تو هر قدم ،خاطرات روزهای بمباران و جنگ، همش جلوی چشمم بود . موشکها به اندازه یه آبگرمکن سفید بزرگ، از تو آسمون میومدن پایین و ما با چه کنجکاوی کودکانه ای، نگاهشون می کردیم. تو محله انبار نفت که رفتم، یاد روزی افتادم که اونجارو زدن. با بابام، چندین کیلومتر اونور تر ،توی دانشگاه بودیم ولی شدت انفجار به حدی بود که اینگار موشک ، چندمتریمون خورده...بگذریم...
دوشنبه و سه شنبه رو هرچی فکر می کنم، اصلا یادم نمیاد چه کردم! ولی چهارشنبه ، دوم بهمن بود و عجب روزی... صبحش که اونجوری (بعدا میگم) ، عصرشم رفتیم برای عکاسی از مسابقه یخ نوردی. پنجشنبه، بعد از مدتها ،برف سنگینی بارید. دیگه همه، از خشکسالی تابستون، مطمئن شده بودن که برف، دوباره همه رو زنده کرد...
پنجشنبه عصر، آخرین امتحانو از بچه ها گرفتم... یاد آخرین باری افتادم که خودم امتحان دادم و همون استرس منو گرفت. سر جلسه با بچه ها گپ می زدم که راحت تر باشن و بعد از جلسه هم زیر برف شدید، آخرین پاچه خواریها و در نهایت ،خداحافظی با شاگرد مهمان اهوازیم.
بعد از عکاسی روز پنجشنبه، درد گردن و دست راستم خیلی شدید شد و امروز با وجود هوای خوب خونه نشین شدم و کتاب جامعه شناسی خودمانیو تموم کردم(عجب کتاب باحالیه حتما بخونینش). باید کمتر به خودم فشار بیارم. عجب دنیاییه. هی زور میزنی واسه لنز و دوربین و دوتا بدنه و چهارتا لنز و ... و آخرش که بهشون رسیدی، همه این آرزوهات، دهنتو سرویس می کنن....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 20:25 توسط نیما دیماری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نیما دیماری
متولد 1358 ارومیه. فارغ التحصیل کارشناسی ارشد معماری عکاس مستند |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|